تبليغاتX
واژه های غریب


واژه های غریب

رها


در پشت چارچرخه ای فرسوده


کسی خطی نوشته بود:


" من گشته ام، نبود!


تو دیگر نگرد،


نیست! "


این آیه ملال


در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت


چشمم برای این همه سرگشتگی گریست...


چون دوست در برابر خود می نشاندمش


تا عرصه بگوی و مگوی می کشاندمش


در جستجوی آبی حیات؟


در بیکران این ظلمات آیا؟


در آرزوی رحم؟ عدالت؟


دنبال عشق؟


دوست؟


...

ما نیز گشته ایم!


و آن شیخ نیز با چراغ همی گشت...


آیا تو نیز چون او " انسانت آرزوست؟ "


گر خسته ای بمان و گر خواستی بدان؛


ما را تمام لذت هستی به جستجوست


پویندگی تمامی معنای زندگیست


هرگز

" نگرد، نیست "


  سزاوار مرد نیست!


" فریدون مشیری "
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 10:38 توسط رها| |


ماه امشب عروس میشود.

نارنجزارهاپشت معبرسفیدروددیوانه میکنندشبگردهای بهاری را

تخت سنگ یادگاری هاامشب دلش برای تن نوشته هایش کوچک شده.

تن لخت شالیزارتشنه ی دل آوازهای دخترکان خواب شالیهاراچرت میزند.

قورباغه های آوازه خوان ترانه ای مبهم رازمزمه میکنند.

نسیم اردیبهشت که میان سبزینه های برگهاطنازی میکند

رازی دردل دارد.

من هم دربغچه ام رازی دارم.



نوشته: امین آزاد

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 11:7 توسط رها| |

قلبت را بگیر تا ناخداگاه اسیر غریبه نگردد

 

و کسی از وجودت جدایش نکند

 

من قلبم را نگهداشتم.........

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 18:40 توسط رها| |

روزی فراموش می شویم

آن روز دور نیست................کاش این را می فهمیدیم

نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 13:10 توسط رها| |

barf

 

نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 14:38 توسط رها| |

شاخه ها پژمرده است

سنگ ها افسرده است

رود می نالد

غم نیامیخته بارنگ غروب

می تراود ز لبم قصه ی سرد

دلم افسرده در این تنگ غروب

                                                     سهراب سپهری

sunset09 500x334 The Beauty of Sunset

................

sunset23 500x333 The Beauty of Sunset

.........................

.................

sunset17 500x375 The Beauty of Sunset

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 17:36 توسط رها| |

نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 16:44 توسط رها| |

پرسی نشان عشق چیست؛ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست!

عشق یعنی مهر بی چون و چرا؛ عشق یعنی کوشش بی ادعا!

عشق یعنی مهر بی اما، اگر؛ عشق یعنی رفتن با پای سر!

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست؛ عشق یعنی جان من قربان اوست!

عشق یعنی خواندن از چشمان او؛ حرف های دل بدون گفتگو!

عشق یعنی عاشق بی زحمتی؛ عشق یعنی بوسهء بی شهوتی!

عشق، یار مهربان زندگی؛ بادبان و نردبان زندگی!

عشق یعنی دشت گلکاری شده؛ در کویری چشمه ای جاری شده!

یک شقایق در میان دشت خار؛ باور امکان با یک گل بهار!

در خزانی برگ ریز و زرد و سخت؛ عشق تاب آخرین برگ درخت!

عشق یعنی روح را آراستن؛ بی شمار افتادن و برخاستن!

عشق یعنی زشتی زیبا شده؛ عشق یعنی گنگی گویا شده!

عشق یعنی مهربانی در عمل؛ خلق کیفیت به زنبور عسل!

عشق یعنی گل به جای خار باش؛ پل به جای این همه دیوار باش!

عشق یعنی یک نگاه آشنا؛ دیدن افتادگان زیر پا!

زیر لب با خود ترنم داشتن؛ بر لب غمگین تبسم کاشتن!

عشق، آزادی، رهایی، ایمنی؛ عشق زیبایی، زلالی، روشنی!

عشق یعنی تنگ بی ماهی شده؛ عشق یعنی ماهی راهی شده!

عشق یعنی آهویی آرام و رام؛ عشق صیادی بدون تیر و دام!

عشق یعنی برگ روی ساقه ها؛ عشق یعنی گل به روی شاخه ها!

عشق یعنی از بدیها اجتناب؛ بردن پروانه از لای کتاب!

در میان این همه غوغا و شر؛ عشق یعنی کاهش رنج بشر!

ای توانا، ناتوان عشق باش؛ پهلوانا، پهلوان عشق باش!

ای دلاور، دل به دست آورده باش؛ در دل آزرده منزل کرده باش!

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر؛ واگذاری آب را بر تشنه تر!

عشق یعنی ساقی کوثر شدن؛ بی پر و بی پیکر و بی سر شدن!

عشق یعنی خدمت بی منتی؛ عشق یعنی طاعت بی جنتی!

گاه بر بی احترامی، احترام؛ بخشش و مردی به جای انتقام!

عشق را دیدی خودت را خاک کن؛ سینه ات را در حضورش چاک کن!

عشق آمد خویش را گم کن عزیز؛ قوت ات را قوت مردم کن عزیز!

عشق یعنی مشکلی آسان کنی؛ دردی از درمانده ای درمان کنی!

عشق یعنی خویشتن را گم کنی؛ عشق یعنی خویش را گندم کنی!

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس؛ در مقام بخشش از آئین مپرس!

هر کسی او را خدایش جان دهد؛ آدمی باید که او را نان دهد!

در تنور عاشقی سردی مکن؛ در مقام عشق نامردی مکن!

لاف مردی میزنی مردانه باش؛ در مسیر عاشقی افسانه باش!

دین نداری مردمی آزاده باش؛ هرچه بالا میروی افتاده باش!

در پناه دین، دکانداری مکن؛ چون به خلوت میروی کاری مکن!

عشق یعنی ظاهر باطن نما؛ عشق یعنی شور هستی در کلام؛

عشق یعنی شعر، مستی، والسلام

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:39 توسط رها| |

و عشق تنها عشق تو را به گرمي يک سيب مي کند مانوس و عشق تنها عشق مرا به وسغت اندوه زندگي ها برد مرا رساند به امکان يک پرنده شدن … ………… تو را چه وسوسه از عشق باز مي دارد؟ تو را چه مي رسد اي آفتاب پاک انديش؟ ز من چگونه گريزي، تو و گريز از خويش؟! به سوي عشق بيا، وا رهان دل از تشويش آري تنها عشق،به من طعم سيب را يادآوري کرد وتنها عشق روح تو را …………………………!!!!! وسوسه نيست اين حس وهم هم!!!! روزگاري بي وجود تو روزگار ميگذراندم،ليک اکنون………….. من در تو انهدام نمي بينم،بلکه رودي مي بينم زلال براي سيراب کردن مرا ترس ِخداحافظي،ترس آزار تو ميترساند. ترس ِباور نشدن،ترس ِآمدن و رانده شدن خود ِ زشتم را کشتم تا زيبا شوم براي ماندن از خويش گريزم نيست،رهيده ام ز تشويش سهراب سپهری
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 13:35 توسط رها| |

در درد ها دوست را خبر نكردن خود يك عشق ورزيدن است.تقيه ي درد,زيباترين نمايش ايمان است.به محبت خلوصي مي بخشد كه سخت شيرين است.رنج تلخ است,اما هنگامي كه تنها مي كشيم,تا دوست را به ياري نخوانيم,براي او كاري مي كنيم و اين خود دل را شكيبا مي كند,طعم توفيقي مي چشاند. 



 تنها نعمتي را كه براي تو در مسير اين راهي كه عمر نام دارد ارزو مي كنم,تصادف با يكي دو روح خارق العاده,با يكي دو دل بزرگ ,با يكي دو فهم عظيم و خوب و زيباست.چرا نمي گويم بيشتر؟بيشتر نيست.يكي,بيشترين عدد ممكن است.دو را براي وزن كلام اوردم و نيست

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 12:24 توسط رها| |

Design By : Mihantheme